شعرمن/شعرتو

چکه های احساس
نویسنده : کیمیاسلمان نوری - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٢
 

۱*****

به تو که فکر میکنم

یک جاده در ذهنم می آید

ویک مأمور
که هی دستانش را جلو می آورد
و مرا از با تو بودن منع میکند

به تو میخواهم فکر کنم

اما.. نمیشود


تو بگو..
چرا زنجیرهایی که  بین دستان ما بود، پاره شده؟

چرا ما رها شده ایم
به هم نمیرسیم؟

جواب نمی دهی؟
.
.
.
میدانم
اینبار هم به خیالم پا نمیگذاری...

 

۲*****

آنقدر دور از منی

که حتی تصویرت هم

در ذهنم نمی آید

که در قاب عکسی زیبا
بر گوشه ای از دیوار خیالم
آویزانش کنم

که شیداترین شب هایم را
با آن سپری کنم

که روشن ترین صبح هایم را
با آن طلوع کنم

که وقتی از عطش با تو بودن
داغ میشوم
به آن نگاه کنم
تا لحظه ای آرام بگیرم

 


۲*****

نگاهت
هم بستر آرامشم

صدایت
خورشید تمام روزهای تاریکم

دستانت
لطیف برگی است
که عمق نوازشش را در خواب دیده ام...

 

با من از عشق بگو
نگذار که باز بی تاب شوم

با من از حذر نگو
نگذار که من خسته تر از قبل شوم

 

پ.ن:

شاید ماه امشب کامل باشد

اما ماه من همیشه محو است

حتی اگر یکبار طلوع کند

تمام وجودم را عشق فرا میگیرد.


 
 
از من بگذر
نویسنده : کیمیاسلمان نوری - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩۱
 


1****

اینجا که راه میروم

حس میکنم

داغ ترین آتشفشان سرخ رنگ

زیر پوست پاهایم

عبور میکنند

و مرا

تا سرای سوختن میبرند

دستانت

آنقدر انگشت های شیشه ای ام را

محکم گرفته اند

که فکر میکنم

در حال خرد شدنم

و تنها از این میترسم

که بعد از شکستنم

دستان تو پر خون شوند

 


و یک تصویر مبهم
از ما بماند !

 

 

2****

عبور کن

و از من بگذر

شاید ما

خلق شده ایم

تا تنها

گل سرخ را ببینیم

و شاید از آن عکس بگیریم

 و در نهایت

عشق را

بر دیوار آویزان کنیم


شاید

بین ما دیواریست

پر ازخار و خس

که قدرت دافعه را

بین ما

برقرار میسازد.

 


3****

شبی نیست که تو در خواب من نباشی

و دستانت را

به سویم

دراز نکنی

اما من میدانم

این قصه

به (( ما )) شدن ختم نمیشود

و تنها یک مرگ بعد از ان

باقی میماند...


ای عشق تابناک من!

بگذار این قصه را بی هم سپری کنیم !

 


4****

با دیدنت

تمام روزهای پر خاطره ام

در تب و تاب بلوغ

مرور شد

 

گل های سرخ

هنگام آمدنت

پرپر شدند!

 

آسمان

گریست!
.
.
.

ای عشق پا بر جای من

عبور کن

من پر ازوسوسه های با تو بودنم
.
.
اما
.
.
عبور کن

این جسم فرسوده را

کنار بگذار

و بگذر...

 

 

 

--------------

پ.ن:

دستانت را گرفتم

اما

سر خوردم

وشکستم

و دیگر

هیچ دستی را به حرمت

عشقمان نگرفتم


ماه هاست

که من

زمین گیر شده ام !


 
 
پروانه ها در شب اسیرند...!
نویسنده : کیمیاسلمان نوری - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩۱
 

.
.
۱****

فنجان،فنجان

قهوه ی تلخ را

تا به کی بنوشم؟
.
.
باور کن اینجا

پاسبان ها خوابند..

اگرچه گرگ ها

صدای بلند زوزه یشان

در هوا پخش است


و هر لحظه در کمین اند

که آن دوشیزه ی زیبا

با لباس نازک صورتی

در شب پدید آید

و یک تکه از او را

با خود ببرند...

 


۲****

پروانه ها

بین دو دیوار

اسیر شدند

و من توانستم

تنها

دو بال را نجات دهم..

هوای راکد اینجا
ریه هایم را
بسته تر از قبل می کنند...
.
.
.
بیا پرواز کنیم !

 


۳****

دیدی چه شد؟

تو رفتی

و قاب عکسی ماند

که هر لحظه در بغلم میگرید !

و یک سکوت محض

که هیچکس

نمی تواند بشکندش !

 


۴****

تنها سکوت کن!

و بشنو

که در هر ثانیه

صدای شکستن چند پروانه

در چنگال دیو سیاه شب

منعکس نمی شود (؟)

 

 


***

دخترانی که چراغ بودنشان خیلی وقتست خاموش است..

و درهوای مه آلود زندگیشان جایی برای لبخند نمانده است

آن ها که درشبی تاریک سوختند...


 
 
گمشده
نویسنده : کیمیاسلمان نوری - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ،۱۳٩۱
 


 
 
سیب ما (( کال )) بود...!!!
نویسنده : کیمیاسلمان نوری - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩۱
 

۱****************


سهم من از نبودنت

یک قلب یخ زده است

که در فریزر خانه

جا مانده..

و قفلش را

با شاه کلید هم نمیتوان باز کرد

قلبم

در خلاْ حضورت

بی صدا می تپد

و خون بودن را

به مغزم نمی رساند...

 

 

۲****************

بیا یک روز

لباس های تنهایی را بدریم

و با هم

به میهمانی لذت برویم..

بوی تو

مرا در خواب

غرق خواهد کرد..

 


۳***************

اگر تا ته دنیا بروم

باز هم

تو

(( کشف نشده ))

خواهی ماند..

 

 

۴**************

فلسفه ی رنگین کمان

چشمان خیس من

و آفتاب نگاهت است

که در آخرین روز زمستان

بر من تابید...

 

 

۵******************

من

سیب عشق را

از درخت چیدم.
...

...

...

ک ا ل  بود..!

 

 

۶**************


تو اگر مرا صید میکردی

من
محبوس سفره ماهی نبودم

و هرگز

برای شام او

خورده نمیشدم !

 

 

۷*************

تو

در تار های درهم تنیده ی عنکبوت

حبس شده ای

و من

تو را نجات نخواهم داد

کاش می دانستی..

 

با یک تیر انداز طرفی !!


 
 
سقوط
نویسنده : کیمیاسلمان نوری - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳٩۱
 

۱**************


می ترسم

آنقدر به تو فکر کنم

که بند دلم پاره شود

و بوی تند خون بگیرم

 

...

بعد از نبودنم

نیمه جسدی بماند

و پر هایی به جا مانده از لاشخورها

و تو..

که برایم

هرگز نخواهی گریست...!

 

 

 


۲***************


نه!

دیگر ممکن نیست

که با گوی های بلورینم

دیوار آهنی بینمان را

خراب کنم

 

و شمع های عطری اتاقم را

برایت شعله ور نگه دارم


و با نقابی بر صورت

خودم را

برایت

 زیبا

جلوه سازم ...

 

 


۳**************

 

با آتش نگاهت سوختم

و دود های صورتی رنگم

در خاکستر عشقمان

محو شد ..

من که دیگر

به هیچ گل سرخی

اعتماد نمی کنم

 

و تنها اگر

 (( باران )) بگوید (( دوستت دارم ))

برایش میگریم...

 

 


 

فصلی که من با تو ما شد
فصل سبز خواهش من!

فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری مرگ!


(( شهیار قنبری ))


 
 
شمع سوخته
نویسنده : کیمیاسلمان نوری - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩۱
 

۱***************

در تاریک ترین شب تابستان

نور به جهان آمدنم را

هیچ کس ندید

و در ظلمت

بی هیچ سنگ سفیدی..

گم شدم!


۲***************

پاییز های زندگی ام

پر از برگ خشکند..

و این درختان شش ماهه

برای استقبال از دستان زمستان

(( برهنه ))
مرا می نگرند...


۳***************

در مشرق زمین

بادی وزید

و شمع نیمه روشنم را

خاموش کرد
و سوزاند...


باران که می بارید..

قطره ها
طوسی بود!

 

 

 

                                                     (( دختر شرقی ))


 
 
جشن تنهایی
نویسنده : کیمیاسلمان نوری - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩۱
 

۱************

میخواهم
دیوار های این اتاق را خراب کنم
تا درد تنهایی را
تازیانه نکنند..
ومن بیش از این
قربانی بی تو بودن نشوم...

من از حسرت دیروز لبریزم
امید های فردا
در معرض سوختن اند..
و بوی دود استشمام خواهد شد...
پرده ها باید کنار رود...

دلم هوای تازه میخواهد!

 

۲*************
به اندازه ی یک تخت خالی
آلوده ی خوابم
و به پهنای شانه هایت
دلم هوای گریه کرده است...

هم قد یک رود
میخواهم در تو جاری باشم

به تعداد برگ های دفترم
دلم از ارواح فرشته نما پر است

قلمم را نگیر
می خواهم بنویسم!

۳**************

صدای کودکی از درون
مرا بیدار خواهد کرد...

دیگر صبح ها خواب نخواهم ماند!

و ساعت کوکی
بی استفاده ترین آلت زندگی ام خواهد شد...!

 

- - - - - - - - - - - -
تقدیم به دوشیزه ای پاک
که شعر های تنهایی اش
نا خواسته
پرپر شد...

 

 

 


 
 
← صفحه بعد